تبلیغات

خدا مادر زیبایت را بیامرزد؛ بهترین مجموعه داستان سال ۹۶

ماهنامه تجربه: مجموعه «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» داستان های فوق العاده ای دارد؛ داستان هایی ساده. آدم های حافظ خیاوی به قدری ساده اند که سادگی شان خواننده پیچیده دوست امروزی را غافلگیر می کند و بعد درگیرش می کند. خودش می گوید: «ساده نوشتن و به نثر تمیز و بی شیله پیله رسیدن دغدغه ام بوده و الان هم هست. شاید این علاقه یا حتی شیفتگی ام به سادگی ریشه اش در خیاو و آدم های آنجا باشد. این آدم ها و ماجراهای شان به جز این که محتوای داستان هایم را می سازند، باعث می شوند در سادگی به زیبایی برسم، برسم به زیبایی های بی بزرک.»

ساده نوشتن دغدغه ام است

آقای خیاوی، مجموعه «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» کجای تجربه های داستان نویسی شما به لحاظ زمانی ایستاده؟

- بعد از «مردی که گورش گم شد» نوشتم. آخرین قصه «مردی که ...» را خرداد 85 و اولین قصه این کتاب را مرداد 88؛ یعنی بعد از سه سال. مهم ترین علت این دست روی دست گذاشتن سه ساله، به خصوص آن یک سال و نیم بعد از انتشار کتاب اول این بود؛ «مردی که گورش...» که فروردین 87 چاپ شد، اردیبهشت جایزه گرفت و پرفروش شد، مرا دچار وسواس و شاید هم ترس کرد؛ ترس از این که نکند کتاب بعدی ام خوب از آب در نیاید و اعتبارم مخدوش شود (آدمی با چه چیزهایی دل خوش شده یا ناراحت می شود!)

و علت دیگرش که آن هم مهم است این بود که من هنوز نویسنده تمام وقت نشده بودم، تنبل بودم و پشتم را به بادِ خوش «مردی که گورش گم شد» داده بودم! بالاخره در مرداد 88 قصه «پیراهن داود» همین مجموعه را نوشتم و یک هفته ده روز بعد از نوشتنم معده ام سوراخ شد، بلاهایی به سرم آمد، دو ماه در آی سی یو بستری شدم و بعد تا یک سال دیگر هم چیزی ننوشتم. مهر 87 که از خیاو رفتم تبریز و یک سالی آنجا ساکن شدم، بقیه داستان های این کتاب را در آن خانه تبریز نوشتم.

اولین چیزی که در مواجهه با مجموعه «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» به ذهن خواننده می رسد، تکرار تاکتیک تک گویی هاست. چرا تا این اندازه روی تک گویی ها تمرکز کرده اید؟

- شاید به تک گویی عادت کرده ام! وقتی که فصل پنجم رمان «همه خیاو می داند» را می نوشتم؛ آنجا که حدود یازده نفر در آن باغ هستند و همه هم حرف می زنند و عملی انجام می دهند، دستم آمد که تک گویی چه راحت است! در تک گویی نویسنده ایده پیدا کرده، چند نکته جالب و حرف های جذاب به آن اضافه می کند و یک قصه می نویسد. این شیوه زحمت زیادی ندارد ولی در فصل پنجم رمان وقتی می نوشتم مثلا من فلان کار را می کنم، به ده نفر دیگر هم فکر می کردم که آنها در این لحظه کجا قرار دارند، چه کاری انجام می دهند، چه حرفی می زنند، چند نفرشان حرف می زنند، اگر حرکت می کنند نور لامپی که از درخت آویزان است چقدر از هیکل آنها را روشن می کند، سایه شان کجا می افتد...

ولی در تک گویی، نویسنده خیلی در بند این مسائل نیست، مسئله اصلی او فقط یک آدم است و روی رینگ می آید و فقط با یک نفر مبارزه می کند ولی در فصل پنجم رمان انگار من روی رینگی بودم که باید مشتِ ده نفر را رد می کردم و به همه آنها هم مشتی می زدم. در یکی از نقدهایی که در فرانسه درباره «مردی که گورش گم شد» چاپ شده بود، نوشته بودند روایت کامووار که من آن وقت نفهمیدم یعنی چه و داستان های من چه شباهتی به داستان های کامو دارد ولی وقتی که فصل پنجم رمان را می نوشتم، فهمیدم که کامو هم آدم تنبلی بوده و حوصله یا توان این که برود روی رینگ و با انبوه آدم ها مشت بازی کند نداشته! حداقل در «بیگانه» که از کتاب های محبوب جوانی ام بود.

اما فکر می کنم یک حُسن عمده تک گویی ها این باشد که با ذهن های عریانی روبرو می شویم که هم سیال اند، هم رُک و صادق، هم خشن اند، هم معصوم.

- حالا باز بر می گردم به فصل پنجم رمان که وقتی این شلوغی ها و حرافی و شوخی آدم ها نمی گذاشت من از آن حرف ها بزنم، صداقت به خرج بدهم، رک و خشن باشم و به قول شما عریان کنم خودم را و معصومیت راوی را نشان دهم و خودم را رها کنم، یواشکی و به بهانه ای راوی را از جمع دور می کردم و دور و برش را خلوت می کردم تا قدری از این حرف ها بزنم!

البته در مجموعه اخیرتان به رغم آن که با داستان ها و راویان متعدد روبرو هستیم، زبانِ راوی ها خیلی به هم نزدیک نیست؟

- درست است. این مسئله هست که ممکن است زبانِ آدم های مختلف شبیه هم بشود. شاید هم بشود گفت که راوی ها یک نفر است که در موقعیت های متعددی قرار می گیرد. به این مسئله فکر کرده ام و شاید در یک مجموعه دیگر به پاسخ این برسم.

ساده نوشتن دغدغه ام است

معلوم است روی زبان خیلی وسواس دارید. انگار همه چیز را باید بتراشید.

- هر یک از این داستان ها را تقریبا سه ساعته نوشته ام، آن هم در دو روز ولی برای این که جمله اول هر داستان را پیدا کنم، دو سه روزی فکر می کردم. حالا نه در تمام مدت آن دو سه روز، ولی خب! شاید در هر ساعت پنج دقیقه ای به این مسئله فکر می کردم و بعد از تمام شدن متن اولیه قصه ها و گذشتن زمانی، کارِ شاق و شیرینی بازنویسی شروع می شود. هی قلم می زنم، چکش می زنم و آن قدر روی زبانِ داستان ها کار می کنم تا راضی بشوم ولی همین که چند وقت دیگر دوباره سراغ داستان ها می روم و با خیال آسوده هم می روم که داستان ها دیگر کار پر زحمتی ندارند، در همان ابتدا گاوم می زاید و دوباره تغییرات شروع می شود.

البته ریتم داستان های این مجموعه خیلی تند است. انگار یک لحظه و یک تصویر برق آسا از ذهن و زندگی است که به کلمه تبدیل شده باشد و این با زبان کاملا هماهنگ است.

- تندی ریتم داستان ها با جملات کوتاه جور در می آید ولی الان که دارم رمانی به زبان ترکی می نویسم، ریتمش تند است ولی جمله ها خیلی خیلی بلند! بعد از این که این رمان تمام شد، می توانم در این مورد بهتر نظر بدهم. از طرفی جملات کوتاه به راوی کودک و نوجوان قصه ها بر می گردد. بچه ها که راوی داستان ها هستند، هنوز پیچیده حرف نمی زنند و منظورشان را با جمله های کوتاه ادا می کنند. چند وقت پیش که داستانِ «آنها چه جوری می گریند» مجموعه «مردی که...» را می خواندم، هی اذیت می شدم وقتی می دیدم حرف های راوی کودک و جملاتی که بعضی جاها به کار می برد، به سنش نمی خورد!

البته الان که فکرش را می کنم می بینم که راوی های بزرگسال داستان هایم هم با جملات کوتاه حرف می زنند و خیال می بافند و به احتمال زیاد این مسئله به این خاطر پیش می آید که در داستان ها کلمه های پیچیده، سنگین و سخت و کلمه هایی که مردم کم به کار می برند، استفاده نمی کنم و اگر هم یکی دو کلمه این جوری از دستم در برود، در بازنویسی ها حذفش می کنم. شاید اصلا به خاطر زبان است که راوی داستان هایم کودک می شوند. برای این که دلم می خواهد آدم ها ساده حرف بزنند و لفاظی نکنند، سراغ کودک و نوجوان می روم.

«فقدان»، «خلأ» و «از دست دادن» به نظر می رسد کلماتی باشند که با آنها بتوان تجربه های قهرمان های شما را توصیف کرد. اینها کابوس و اضطراب و ناامنی درونی می سازند.

- بچه که بودم یکی از نگرانی هایم این بود که نکند مادربزرگم که بیشتر وقت ها با او بودم بمیرد. شاید این دغدغه خیلی ها بوده باشد. هر چند وقتی مادربزرگم در بیست و سه سالگی ام مُرد، من که با دوستم جلوی مسجد ایستاده بودم، حرف می زدیم، می خندیدیم و دخترها را که از آنجا می گذشتند، نگاه می کردیم. الان هم نگرانی ام مرگ پدر و مادرم است. وقتی پدرم اشتهایش کم می شود، وقتی از دردی می نالد ناراحت و مضطرب می شوم. این ترس از دست دادن که گفتید، شاید در خیلی ها هم باشد و از ناخودآگاهم به داستان هایم نشت می کند. مثلا ایده داستانِ «خواهر آیدین» را که از قبل یادداشت کرده بودم، فقط این بود که «مردی را پیش پسرش کتک می زنند.»

وقتی که می نوشتم این اتفاق ها افتاد و گمانم مَرد مُرد. مرد جلوی چشمان پسرش کتک خورد و شاید هم مُرد؛ جلوی پسربچه ای که نمی داند آدم وقتی می میرد چه شکلی می شود و این که گفتید رو در رویی مرگ با کودکان معصوم اینجا کاملا خودش را نشان می دهد. تلخ ترین مسئله بشر (از این تلخ تر هست؟) پیش کودکی اتفاق می افتد که نمی داند مرده چه شکلی می شود. راستش به مرگِ خودم زیاد فکر نمی کنم ولی همیشه نگران هستم که مرگ بیاید و یکی از اعضای خانواده ام را ببرد.

در مجموعه «مردی که گورش گم شد» هم مرگ حضور داشت. اینها تجربه های یک دوره خاص باید باشد.

- خب از دغدغه بچگی ام نوشتم که همیشه نگران این بودم که اگر مادربزرگ بمیرد، دنیایم چه جوری می شود.

ساده نوشتن دغدغه ام است

وقتی مجموعه «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» را خواندم از خودم پرسیدم چرا از خواندنش لذت برده ام، فکر کردم شاید باید دلیلش را در سادگی اش دید که همه چیز در آن به شکل عامدانه ای ساده است و تمام زیبایی آن هم در همین سادگی و معصومیتش است.

- خوشحالم که لذت برده اید. راستش از وقتی که «مردی که...» را می نوشتم، ساده نوشتن و به نثر تمیز و بی شیله پیله رسیدن دغدغه ام بود و الان هم هست. شاید در آینده بخواهم جور دیگری بنویسم و کلمات و ترکیب هایی به کار ببرم که عشوه و فیس و افاده داشته باشد! ولی بعید است! شاید این علاقه یا حتی شفتگی ام به سادگی ریشه اش در خیاو و آدم های آنجا باشد (هر چند که رسانه ها و دانشگاه ها دارند همه جا را شبیه هم می کنند و مدام از تعداد آن آدم های عجیب اورجینال می کاهند.) این آدم ها و ماجراهای شان به جز اینکه محتوای داستان هایم را می سازند،

باعث می شوند همانطوری که می گویی در سادگی به زیبایی برسم. برسم به زیبایی های بی بزک. چطور؟ مثلا در خیاو کسانی هستند که جمله هایی می گویند که اگر بگوییم این حرف ها را مثلا منیچه یا شوپنهاور گفتند، مردم این سخن ها را قاب کرده و به دیوار می زنند ولی این حرف ها را کی زده؟ یک آدم بیسوادی که در خیاو مثلا باقالی می فروشد یا آهنگری می کند و همین آدم ممکن است بعد از این جمله، فحش رکیکی هم بدهد و بعد در جوی خیابان فین کند!

خیاو جای کوچکی است. آنها به شما که داستان نویس شان هستید چطور نگاه می کنند؟

- اهل خیاو و ساکن آنجا بودن، چیز غریبی است. در خیابان ها و کوچه های خیاو که راه می روی انگار علم نویسنده بودنت را بر دوش گرفته ای و اهالی هم محبت و لطف می کنند. حالتم را می پرسند و بعضی ها «استاد» خطابم می کنند. بعضی ها داستان می دهند که بخوانم، بعضی ها می آیند و از سرِ لطف ماجرایی را تعریف می کنند که به درد نوشتنم بخورد. بعضی ها درباره هر چیزی نظرم را می پرسند . مثل این که وقتی نویسنده باشی درباره همه مسائل دنیا می توانی نظر درست بدهی و همیشه هم می گویم همانطوری که یکی نجار است، یکی آهنگر است، من هم فن نوشتن را بلدم و نویسنده ام.

اینهایی که گفتم، از نوش گفتم و حالا از نیشش می گویم. من مایه داستان هایم را بیشتر از خیام می گیرم. از آدم ها، از ماجراها و از حرف هایی که اهالی می زنند و در داستان ها این ماجراها، حرف ها و بعضی وقت ها نام آدم ها را می آورم. آدم هایی که نام شان آمده و ماجرا و حرف ناشایستی به آنها نسبت داده شده، ناراحت می شوند. غضب آلود نگاهم می کنند و البته حق دارند ولی من هم باید بنویسم و چون شیفته خیاو و آدم هایش هستم، نمی توانم از نکته های جالب بگذرم. حتی اگر من ماجرایی را تخیلی بنویسم که کتاب هایم پر از این ماجراهاست، خواننده های خیاو گمان می کنند که حتما آنها هم واقعی هست.

بعضی ها ذره بین بر می دارند و دنبال چیزهایی می گردند که پیدا کنند و کشف شان را به گوش همه برسانند و من که سنم بالا می رود، حساسیتم بیشتر می شود و تحملم کمتر می شود. کم کم منزوی و مردم گریز می شوم. هفت، هفت و نیم صبح از خانه می آیم دفتر و بعضی وقت ها ناهار هم به خانه نمی روم و تا نه و نیم ده شب آنجا تنها می مانم. احساس می کنم مثل باکتری هستم که در بدن خیاو زندگی می کنم، هم سود می رسانم، هم تغذیه می کنم و هم آسیب می رسانم و البته بدن خیام هم به من صدمه می زند و این نگاه های عتاب آلود از جان و تن من می کاهد و از این زندگی هم گریزی نیست.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار